منوچهر خان حكيم
235
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
با دلوجان مطيع و فرمانبرداريم . ديلم شاه گفت كه : من جمال با كمال حضرت عيسى ( ع ) را در خواب ديدهام و در دست او مسلمان شدم . الحال اگر شما به پادشاهى من راضىايد ، مىبايد كه همه مسلمان شويد . جملگى گفتند : اى شهريار ! تو پادشاه مايى ، اگر تو مسلمان شدى ما همه مسلمان مىشويم . در دم كلمهء طيبه گفتند و از سر اخلاص مسلمان شدند . پس ديلم گفت : اى ياران ! اگرچه شدّاد به جنگ اسكندر رفت ، ما نيز به مدد اسكندر مىرويم كه آن پادشاه خداپرست مىباشد و ما را مدد كردن او واجب است . ايشان گفتند : ما مطيعيم تا آنچه فرمايى و هرجا كه روى ، سر ماست در قدم شما . القصّه ، كه ديلم كارسازى كرده با لشكر خود در كشتى نشسته متوجّه ملك ختا شدند . در اثناى راه به شدّاد رسيدند . اما شدّاد از دور لشكرى را ديد ، گفت : آيا ايشان چه كس باشند ؟ چون به نزديك رسيدند ( 149 ) مردم زنگبار را ديد و گفت كه : ايشان مردمان ملك مايند ، ببينيد كه اين پادشاه كيست و چند تن است . مردم او رفتند و معلوم كردند و خبرآوردند : اين شهزاده ديلم است كه بعد از بيرون آمدن شما مردم زنگبار او را پادشاه خود كردهاند ، الحال به حرب شما مىآيد . اما چون مبارزان نامى حبشه را شدّاد با خود برده بود و جمعى كه با ديلم بودند جمع مفلوك و مغلوب بودند و مردم شدّاد زياد از سپاه ديلم بودند ، پس شدّاد غلبه كرده نزديك بود كه مسلمانان گرفتار شوند . چون ديلم شاه صاحب رأى و تدبير بود ، در بحر تفكّر غوطه خورده فكرى به خاطر رسانيد و به كنار كشتى آمده گفت : اى بندگان عالى ! شما را به لات و عزّى قسم مىدهم كه دست از جنگ كوتاه كنيد و شدّاد شاه را بگوييد كه به كنار كشتى آيد تا من دو كلمه حرف با او دارم ؛ كه اگر گناهى از من ثابت شده باشد ، كشتن من در دست او آسان است . اگر آنچه از بنده سر زده باشد باعث نظام ملك شدّاد باشد ، آنگاه بر من حرجى نيست ، بلكه از پادشاه نوازش تمام مشاهده مىكنم . پس اين سخن را به شدّاد رسانيدند . او برخاسته به كنار كشتى آمد . چون چشمش بر ديلم افتاد نعرهاى كشيد كه : اى بىدولت ! تو را چه نسبت كه خواهى پادشاهى را از همچون من شهريارى توانى گرفت ؟ ! ديلم زبان گشود و گفت : اى شهريار گردونمقدار !